عابر پیاده
یادمه یه بچه ی خجالتی بودم که با هیچکس اونقدر حرف نمی زد.
اونقدرا قاطی نمی شدم و زبون نمی ریختم. نمی دونم، احساس می کردم دختر خوب نباید اینطوری باشه (تصور غلط)
همیشه خوشم می اومد وقتی بزرگترا به عنوان یه دختر ساکت و عاقل!!!(خجالتی و غیر احتماعی شاید توصیف بهتری باشه) ازم تعریف می کردن.
هر وقت با کسی حرف می زدم قرمز می شدم و این خاصیت هنوزم منو ول نکرده.
اما الان دختر کوچولوهارو که می بینم چنان باهات حرف می زنن که می تونن به راحتی با کلماتشون قورتت بدن، توی آرایشگاه در مورد مدل موهاشون نظر می دن و عقاید و سلیقه های خودشونو دارن و زور هیچ بنی بشری بهشون نمی رسه واقعا تفاوت نسل هارو احساس می کنم.
راست می گن اونایی که می گن دهه ی شصتیا سوختن.
واقعا راست می گن.

اونقدرا قاطی نمی شدم و زبون نمی ریختم. نمی دونم، احساس می کردم دختر خوب نباید اینطوری باشه (تصور غلط)
همیشه خوشم می اومد وقتی بزرگترا به عنوان یه دختر ساکت و عاقل!!!(خجالتی و غیر احتماعی شاید توصیف بهتری باشه) ازم تعریف می کردن.
هر وقت با کسی حرف می زدم قرمز می شدم و این خاصیت هنوزم منو ول نکرده.
اما الان دختر کوچولوهارو که می بینم چنان باهات حرف می زنن که می تونن به راحتی با کلماتشون قورتت بدن، توی آرایشگاه در مورد مدل موهاشون نظر می دن و عقاید و سلیقه های خودشونو دارن و زور هیچ بنی بشری بهشون نمی رسه واقعا تفاوت نسل هارو احساس می کنم.
راست می گن اونایی که می گن دهه ی شصتیا سوختن.
واقعا راست می گن.

سرمو گذاشتم روی بالشت چشمامو بستم و باز کردم. دیدم 3 ساعت گذشته.
بالاخره کمبود خواب این مدت جبران شد.
کمبود خوابی که بابت بیدار موندن واسه آماده بودن برای استخر فرداش! و بیرون موندن واسه روز سمپاد و دل مشغولیهای زود گذر و انرژی بخش دیگه بود.
حالا آرومم.
کلی حرف دارم که ای کاش بلد بودم چطوری بریزمشون بیرون. سعی هم کردما. نمی شه. من نویسنده بشو نیستم.
اما اشکالی نداره.
همینقدر کافیه که بگم:
هوارو دوست دارم.
وبلاگمو دوست دارم.
زندگیمو دوست دارم.
خانوادمو دوست دارم.
خرسی رو دوست دارم.
خودم رو هم ... :)
خداوندگارا، مرسی.
و این بهترین حسیه که انسانها تجربش می کنن.
+روز سمپاد مبارک
+نمی دونم چرا دلم تنهایی می خواد و کتاب و آهنگ ملایم . یه سفر به یه جای سبز ِ سبز حتی...
+اینو یادم رفت بگم: رفتم خونه ی خرسی اینا عیادت پاش! مامانشون بعد یکم گفت من می رم یکم تنها باشین :>
برق در چشمان بنده و خرسی.
یک ثانیه بعد
خرسی: بدو الی بدو
من: ماژیک سی دی رو در آورده و همی مشغول نقاشی روی پای گچی گشتم. :)
حوالی همین روزها-دارآباد

نام شهری که دلم می خواد بشه و برم:

Turku
معنی: شهری با مردمانی تُرک که با لهجه ی شیرازی صحبت می کنن.
رفتم باتری لپ تاپ و هارد اکسترنال قیمت کردم.
قیمت ها سر به فلک کشیده. آخه 200 هزار تومن برای یه باتری؟؟؟
اینم از قانون جذب به سبک من:

تبلیغات 